|
تو .... نغمه بدرود را در گوشم زمزمه کردی و من.... در قلعه رویا ز آسمان عشقم گوشه عزلت گزیدم و به ستاره معتکف شدم شاید برایم چشمانت را تداعی کند و نوازش نگاه گرمت را یاد آور باشد. تو رفتی و شاید ستاره دگر گزیدی و یاری دگر ولیک من ثانیه به ثانیه تو را در دل آسمان جستجو کردم تا شاید از دلت برایم پیغامی بخواند. افسوس که آسمان عشق ابری شد و ستاره به کاشانه غربت کوچ کرد و مرا تا اوج بیراهه های سرگردانی کشانید. ..... رفتن تو مرا در کوچه پس کوچه های حسرت و تنهایی جا گذاشت من در گوشه آسمان به آرزویی محال قلبم را به غربت بخشیدم تا شاید نشانی از ستاره بیابم ..... نفسهایم در پی نفسی آشنا تا اوج ماه بالا رفت اما دیگر نه چشمانم سویی داشت و نه ماه نوری تا حتی ستاره را برایم بسراید ...... و من دریافتم که ستاره نیز با یاری دگر هم آوا شده..... کاش میدانستم به ستاره چه گفتی که او نیز مرا در جاده های بی کسی رها کرد و رفت؟ ..... آری من مدتهای مدیدیست در پی رازی که در گوش ستاره سرودی زندگی را رها کردم ..... کاش هیچ گاه چشمانم با رازت آشنا نمیشد و دل به ثانیه های انتظار آمدنت خوش نمیکردم. تقدیر چنین بود که من در پی تو تا اوج تنهایی دل پیش روم و حال ..... جز خاطره نگاهت در اوج ستاره و دستان گرم او یادگاری ندارم. نفسهایم را هدیه حجله ستاره میکنم باشد که در زمانی بعید ستاره نگاهت را با چشمانم بیامیزد و دستانت نفسهای دل شکسته ام را در یابد..... |