آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1385
خیلی با خودم کلنجار رفتم که این واقعه رو  در وبلاگ بگذارم یا نه!

متن این داستان واقعی است! و  اتفاق افتاده ،  ابتدا  بدون هیچ توضیحی متن کاملش رو بخوانید بعدا  در آخر  هم در مورد چگونگی این جریان که چه زمانی و کجا و چگونه بوده است رو شرح کاملی میدهم!

 

(قسمت اول)

به یادگار می گذارم یک مطلبی رو به عنوان آقا خوبه که در مورد یک بسیجی نمونه رخ داده،

این داستان یک کسی که روح پاک و مطهری داره ، این بسیجی رو موقعی باهاش اشنا شدم که در حال زار زار زدن بود، در حالی که داشت خودش رو مقرب به خدا میکرد، متوجه به او شدم و یک دفعه به دلم افتاد که با اون بسیجی نمونه رفیق بشم، برم باهاش دوست بشم تا اینکه به وسیله اون؛ برم دوست خدا بشم!

رفتم پیش بسیجیه، همین طور داشت زار ، زار  میزد، گریه میکرد. رفتم پیشش، متوجه من شد، از گریه هاش دست کشید، جلو رفتم.

 گفتم: آهای آقا ، با گریه هات پیش خدا ، چی رو میخوای؟

یه کمی برگشت، منو که دید!

از من پرسید:  اسمت چیه؟

با گفتن حمید، یکدفعه خندید. نمیدونم چی شد! اشک هاش رو پاک کرد.

ازش پرسیدم: اسم تو چیه؟

وقتی هق هق خودش رو جمع کرد ، گفت : حبیب الله

 

گفتم: یعنی چی ؟

گفت: دوست خدا 

گفتم: آی دوست خدا ، دوست ما هم میشی؟

میدونی چی گفت، برگشت و گفتش:  فقط خدا،

گفتم چرا؟

گفت: تا ابد با او ، به پیوند به او ، او مهربون ، او همزبون ، هم الغالبون، انا الیه الراجعون ...

میگفت فقط خدا ، حتی حاضر نبود دوست ما بشه!

بسیجیه میگفت: حمید آقا! چون که میخوای با ما دوست بشی ، فقط یک راه برات باز میکنم ، اینکه بدون، تا مرگ و برزخ، بعدش قیامت، دیگه وقتی نیست! پس، پاشو برخیز!

گفتم: برخیزم! ؛  برای چی؟

گفت: برای عمل ، چون که دیگه وقت نداریم . گفتم، چطور ؟

می گفت: روزها از تعداد انگشت هم کمتره! وقت خیلی تنگه ، همین چند روز مونده، پس : برو حمید .... برو حمید ..... .برو ! 

ما که نمی رفتیم ، خیلی پر رو بودیم! حال اون بنده خدا رو هم گرفته بودیم، دیگه نمی ذاشتیم زارو زار کنه!

 

خلاصه رفتیم پیشش نشستیم.

بهش گفتم : به ما هم یاد بده ! ما یه لات لاتیم! هیچی نداریم ، اگه میشه ما رو هم ببر، پیش خدا !

اولش یک مقدار سکوت ، بعدش چند تا لبخند هقه دار !

بعدش گفت:  ببینم، آسمون رو نگاه کردی؟

گفتم: چی؟ آسمون!  آره، خوب نگاه کردم،  آسمون که چیزی نداره!

گفت: نه،  اون جوری نمیخواد نگاه کنی!

گفتم : پس چی جوری؟

 

گفت: با این حالت نگاه کن: هر چی ستاره است، پیش هم بیار، راه شیری رو دور اون قرار بده ! مهتاب رو هم بذار وسطش ، حالا نگاه کن!

با قدری زحمت، این تصویر رو تو ذهنم جمع کردم،  تو آسمون که نگاه میکردم و این تصویر رو به هزار زحمت جمع می کردم ، میدونی چی دیدم !!

یکدفه یک چیزی دیدم که صورت یک انسان رو داشت!  اما ، یک شکلی هم داشت شکلش میدونی شکل چی بود؟ شکل آدمهایی که به آدم دهن کجی میکنن!  این شکل مثل اینکه صحبت داشت، به صحبت هاش با نگاهام گوش دادم ، می دونین چی میگفت؟

می گفت : برو گم شو!!  برو !! . . .

ازش پرسیدم : چرا ؟!؟

گفت : دوستت نداریم!  تو خیلی بدی ، هرگز ما حاضر نمیشیم ، تو رو تو آغوش بکشیم! این جا وای نستا،‌  از زیر این سقف زود برو ! اینجا وای نستا!

 

خلاصه ، آسمون رو که نگاه کردیم ، حرف هاش رو که شنیدیم ، پیش این بسیجی نمونه ، که اسمش حبیب الله بود ، حسابی شرمنده شدیم. سرمون رو انداختیم پایین، تو اون شب سرد ، اشکهای سرد از چشمامون جاری شد، رو گونه های زرد و همین جور راهپیمایی میکرد. چون هوا هم یخ بود این اشکها روی این گونه های زرد که راه میرفت ، تو راه خشکش میزد.

به این بیسجیه گفتم، (البته یک لقب دادم به اون، چون حقش بود ، لقب اقا خوبه رو دادم ، یعنی اینکه یک آقاییه که خوبه ، خلاصه اش رو بگیم میشه: آقا خوبه)

 

به این بسیجی گفتم: آقا خوبه ، تو که ما رو شرمنده کردی ، گفتی آسمون رو نگاه کن، آسمون این صحبت ها رو با ما کرد، حالا دیگه آسمونم ما رو دوست نداره! حالا چی کار کنیم؟ وقتی که اون فهمید آسمون هم ما رو دوست نداره ، به حال ما هق هق گریه کردن رو شروع کرد، البته از اخلاق خوبش بود که وقتی دیده بود ما گریه میکنیم ، واسه گریه های ما هم گریه می کرد. بعد از مدتی که از گریه کردن گذشت آقا  میدونی چی شد؟ دوباره آقا خوبه برایم صحبت کرد. صحبت هاش خیلی با حال بود، صحبت هاش به دل می نشست. می دونی چی جوری! نمی دونم ، فکر می کنم از پرده های گوش که میگذشت این صحبتهای آقا خوبه ، اول گوش رو نوازش میکرد و بعد آروم، مثل برف های درشت درشت که روی زمین بشینه رو قلب می نشست.

 

خیلی خوشم اومد از صحبت کردنش، شروع به صحبت که میکرد برام لذت بخش بود، میدونی چی می گفت؛ اشاره ی دستش رو تو قسمتی از راه شیری کرد،

گفت:  اونجا رو نگاه کن ، سرم رو بردم بالا ، اونجا رو نگاه کردم، گفتم: خوب! اونجا که چی ؟!    اونجا که چیزی نیست!

گفت : اه ، قدری تحمل کن!  قدری که تحمل کردم ، میدونی چی شد؛ انگار آسمون سوراخ شد ، چه جوری برات بگم ...  مثل اینکه آسمون رو یک قسمتیش رو پاک کرده بودن! تا ما بتونیم توی اون رو  ببینیم!

یا شاید، آسمون با رنگ خودش یه پرده بود، که این پرده رو حالا کنار زدن!  نمیدونم کی کنار زد؟  یا آقا خوبه بود یا یکی دیگه؟  ولی با اشاره دست آقا خوبه یه همچین حالتی تو آسمون پیش اومده بود.

نگاه که کردیم خیلی با حال بود، یه دفعه اون بالا ، اون تو ، یهو  آقا خوبه رو دیدم!

گفتم:  وا ! آقا خوبه ! تو اینجا ؟ اون اونجا ! اون چی چیه ؟ تو چی چی هستی؟ تو که اینجایی؟  اون کیه اونجا؟ گفت: گفتم که بهت، قدری صبر کن! فقط نگاه کن!

 

خلاصه ادامه جریان رو که می خواهم بگم برای من که اون چیزا  رو دیدم یه تذکره، برای بقیه هم یه درس عبرت!

همین جور که نگاه میکردم آسمون رو ، آقا خوبه رو جایی دیدم که سه تا رودخونه؛  بغل هم ،‌همین طور شرشر  میرفت! از این رودها نبود که یه رودخونه های دیگه ای بود : یکی از اونا، توش آب زلال ؛ یکی توش آب قرمز که مثل شراب مانند بود: یکی دیگه اش هم یه آبی داشت که ما تو این دنیا به اون میگیم شیر؛ البته خیلی شفاف تر از شیر بود، از برف هم سفیدتر! باور کن! بعد همین جور که نگاه می کردیم ؛ آخ که تشنه ی اونها شدیم ، از هرکدوم که به ما می دادن ، نه یک قلوپ، نه ده قلوب ، شاید صد قلوپ ، مینداختیم بالا!  اون طرف تر هم که درخت بود یه چیزی دیدم که  .......... 

 ادامه دارد.

 

اگر توفیق شد و کسی مشتاق بود ادامه این جریان رو در آینده نزدیک در وبلاگ میذارم ....

وگر نه از خیرش میگذریم!!!

یاعلی