جمعه 15 شهریور ماه سال 1387
باران
دیگر کجایی تا ببینی که من برای خریدن پاره ای از رویاهای زلال تو خوابهای شیرین شبانه ام را فروخته ام. کجایی تا ببینی در مرگ آرزوهایمان چندین بار جامه سیاه بر تن ترانه ها کرده ام و مجلس ترحیم خاطره ها را بر پا کردم و به حسرت عبور تو چقدر آینه شکستم تا حضور تلخ ثانیه ها تکثیر نشوند ...
چشمهایم را دلداری میدادم میگفتم، آخر باران که دلیل نمیخواهد امروز یا فردا چه فرق میکند؟ اگر قرار به باریدن باشد بیا به رسم دلهای شکسته برایم از دریا و باران بگو. به فریادم رس من چنان مست تو ام که لهجه باران را از یاد برده ام! نگاه تو صدای باران را در چشمانم ترانه میسازد، شاید اشکهایم عطش عشق بی نصیبم را به دل تو روانه سازد.....
پنجشنبه 7 شهریور ماه سال 1387
نمیدانم...

سکوت بود و نگاهی معصومانه که باید دریچه ای میشد برای رویای زیبای زندگی که نشد و شد قابی خالی برای هر کلام از معنای بی مفهوم زندگی . قد کشیدن. سرکوب شدن. تلف شدن. پلاسیدن. پوچ شدن و بزرگ شدن بی درک رویایی کودکانه و آغوشی حتی سرد. من بود و تنهایی....
من بود و تنهایی غبار گرفته بر درگاه همیشه بودن . من بود و نیستانی بی آهنگ و بی آواز و حتی حکایت و شکایت. من بود و اشک این نیاز فرو ریخته در دل و فرو خورده در چشم. آرزو بود و ابری خالی بر بالای سر برای نقشینه کردن آرزوها و رویاها و دستی که آن همه نقش را در چشم بر هم زدنی سراب کند و بماند تشنگی. سکوت بود و سبزینه ی متعفن بودن. زورقی نبود. دریایی نبود. ساحلی نبود . اصلاً آبی نبود. هر چه بود تشنگی و سکوت و سیاهی و سکوت بود و بس. باور کن. باور کن که حتی دیگر رویایی نبود . آرزویی نبود.
یکشنبه 13 مرداد ماه سال 1387
لبریز شو

آهای آفتاب کجایی؟ هان !به چه می اندیشی در نگاه های سرد این ماه تاب به چه مقرضی بغض کدام حادثه را در دل زمین می خرامی ودر انتهای کدام سکوت فریاد بر می آوری؟
این جا زمین است و خلوت دو پاک باخته
من تو
تکرار شو
به بهانه آفتاب بودن تکرار شو لبریزشو به بهانه رسیدن لبریز شو!!!!!
سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387
ترنم
ترنم مهربان ممنون... ترنم کلماتت رویا ایست...
دوشنبه 7 خرداد ماه سال 1386
من تو را تنها میگذارم .... تو گریه کن....!
بگذار صادقانه بگویم خسته ام...
بگذار صادقانه بگویم دگر شکسته ام........بیزار از خود و از شب و از سیاهی.... دیگر مجالی برای نفس کشیدن نیست ......دیگر نویدی برای گریستن نیست. اینجا تمام غمها دست دوستی بر من میزنند ..... اینجا دلم در انتظار کیست....؟ من میمانم میدانم میسوزم من میمانم میدانم میپوسم. دل خوش میکنم که غمها نابود میشوند ... بیهوده نشسته ام.................! در این اتاق هیچ راه عبور نیست....... توی ثانیه های غصه و درد یک دل و تنها میمونم ..... دل خوشم با این سیاهی و با این شب ای دل هر جور میخواهی گریه کن. من تو را تنها گذارم تو گریه کن....!
یکشنبه 5 فروردین ماه سال 1386
رمل ها و گل های فکه
رمل های سوزان و داغ فکه از فریاد غربت گلها ساکتند. از فکه که برگشتم ....خودم رو جاگذاشتم....

..... بگذار با تکرار همین دلنوشته های ساده سر کنم. بگذار سبد خنده های تو از آوار گریه های من بوی باران بگیرد. آخر برای تو چه فرق میکند؟ گرمی نوشته هایم از داغی رمل های فکه و عطر گل ها آخر کسی چه میفهمد........
سه شنبه 24 بهمن ماه سال 1385
کجایی؟ دلم تنگ است...
کجایی؟ برفی است هوای نوشته هایم.
تنهایی ام را با این سیاهی کلام فریاد میزنم ...
تنهایم مثل ثانیه های تکرار ناشدنی... مثل میوه های درخت پژمرده باغ متروک...
دیگر کجایی تا ببینی بی تو حتی جوهر خوابهایم هم رنگی ندارد.
در سکوت تنهایی، طوفانیم... طوفانی که هیچ رگباری دست و دلم را به آرامش دعوت نمیکند.
بارانیم مثل هوای چشمان غرور پیچک شکسته به دست باد.....
عاصیم مثل بغض به هنگام فریاد. مثل پنجره های خاموشی به وقت چشم انتظاری باران...... آخر کجایی؟
کجایی؟ دلم تنگ است. دل تنگ مثل سنگ صبور به وقت تکه شدن به دست سنگینی نشئه مرگ...

با تمام تنهایی و بارانی و طوفانی و عصیان باز هم منتظرم،
منتظر یک لحظه از نگاه بودن در نبض نگاه تو. کجایی؟
بغض این قلم... باز نمیشود. کجایی؟ دلم تنگ است....؟
پنجشنبه 4 خرداد ماه سال 1385
لبخند تو .... گریه من ...
آخر این نشد که من سطر به سطر کتاب فاصله ها را گریه کنم
آن وقت تو این قدر ساده این طور بی خیال به من و دلتنگیهایم لبخند بزنی ........

هنوز دیدن تو از پس این پرده شفاف باز به دنیایی می ارزد. هنوز چهره ات به وقت خنده بی گاه به دنیایی می ارزد ...
باور کن .... باور کن ....
جمعه 29 اردیبهشت ماه سال 1385
...... از او خبری نشد!
........ آخرین ستاره شب صد و هفتم هم طلوع کرد و تو خاموشی، چقدر در جاده تنهائیم فریاد کشم! چقدر رنگ صورت تو را به نگاهم بخشم! چقدر به آینه خاطراتم سنگ زنم و تو نشکنی، خاموشیت واژه های بغضم را میشکند، با خاطرات بودنت در کنارم در حسرت نشسته ام و با رویای بودنت رو به خود در خود شکسته ام ....

...... ببین دارم گریه میکنم، برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالی میان ما نشستند. نگران نباش به هیچ جای این آسمان ساده و صبور بر نمیخورد اگر گه گاه پلکهای خسته و خاموش من برای بیقراری نیامدنت ببارد. میدانم تو هم میدانی که چه ساده دل کندیم از این همه عادت و علاقه! به همین سادگی یادمان رفت قرار همیشه در کنار هم؟ چگونه فراموش کردی؟ چرا رفتی؟ چرا بر نگشتی؟ پس من این همه نامه بی نشانی را برای که نوشتم؟.......... حالا رویای دل نشینم! این را از اولش میدانستم، رسم این است که همیشه یکی میماند و چشم به راه دیگری خط به خط کتاب فاصله ها را میشمرد. خودت بهتر میدانی که همیشه وقتی با تو بودم، موقع خداحافظی، تو میرفتی و من میماندم. میماندم و به انتظار تو ........ دیگر چاره ای ندارم جز گریه ........ خاطرات بودنم در کنار تو را با گریه بی نهایت بار، مرور میکنم.......