یکی از دوستان وبلاگی (گمگشته) برام کامنت گذاشته بود که مرا بی پاسخ نذار......، بی اختیار گریه ام گرفت، یاد آخرین دیدار با بهترین رفیقم افتادم، بهش میگفتم حداقل به من بگو برای چی میخوای از من جدا بشی ..... من که بجز تو کسی رو ندارم..، لااقل اشتباه منو بگو ...... بگو شاید من توضیحی داشته باشم .... ولی ساکت بود ......هرچه التماس کردم .... بیفایده بود .... چیزی نمیگفت .... او فقط دوری و جدایی منو میخواست، ..... من دیگه چاره ای نداشتم! برخلاف همیشه که من میماندم و او میرفت بلند شدم و خواستم زودتر از او بروم تا شاهد رفتنش نباشم ..... وقتی یکی دوقدم رفتم دیگر پاهایم طاقت نیاورد و او از کنارم گذشت....... من ماندم و نگاهم دوخته شد به رفتن او .... هنوز هم به رفتن او ..... گریه میکنم....

....آخر .... آخر همش تقصیر خودم بود ..... تقصیر من بود که سراغ سایه را از خورشید میگرفتم و سراغ او را از وسعت دور دریاها ....... سراغ قدمهایش را از راههایی میگرفتم که هرگز او را به خواب عبور هم ندیده بودند..... تقصیر من بود که نامش را با عطر ستاره ها بر بالش شب مینوشتم تا آسمان خوابهایم بوی او را داشته باشد....... تقصیر من بود که برای دیدنش نفسهای بیهوده ام را میشمردم. نباید گره خیال و خاطره را از حقیقت روز مرگی باز میکردم که رویای آفتابی بودن با او برای یک عمر سرگردانی من کافی بود.....