خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 23 تیر ماه سال 1385
همینه که هست ....

.... آنچه از آن گفتگوی آخر در ذهن خاموشم ماند همین جمله ساده (همینه که هست) در میان آوار آن همه کلمه های بی تویی بود...... حالا نمیشد این بار بعد از تحمل بسیاری از بهانه های من بیایی و بی واژه برگردی؟ 

حالا دیگر بعد از صد و شصت هفت روز هر بار پس از مرور نگاه هایت انقدر آرام گریه میکنم که این دلنوشته های بی تو هم صدای من را نشنوند. انقدر آرام و آرام که به خلوت خیابانهای بی عبورمان هم بر نخورد ........  اما تو به من نگو که طنین هق هق این دلنوشته هایم را از پس پرده های باران خورده این روزها نمیشنوی....

یکشنبه 11 تیر ماه سال 1385
.... تو رفتی و من ماندم با یک آسمان پر از ستاره های دلتنگی

تو .... نغمه بدرود را در گوشم زمزمه کردی و من.... در قلعه رویا ز آسمان عشقم گوشه عزلت گزیدم و به ستاره معتکف شدم شاید برایم چشمانت را تداعی کند و نوازش نگاه گرمت را یاد آور باشد. تو رفتی و شاید ستاره دگر گزیدی و یاری دگر ولیک من ثانیه به ثانیه تو را در دل آسمان جستجو کردم تا شاید از دلت برایم پیغامی بخواند. افسوس که آسمان عشق ابری شد و ستاره به کاشانه غربت کوچ کرد و مرا تا اوج بیراهه های سرگردانی کشانید.
..... رفتن تو مرا در کوچه پس کوچه های حسرت و تنهایی جا گذاشت من در گوشه آسمان به آرزویی محال قلبم را به غربت بخشیدم تا شاید نشانی از ستاره بیابم ..... نفسهایم در پی نفسی آشنا تا اوج ماه بالا رفت اما دیگر نه چشمانم سویی داشت و نه ماه نوری تا حتی ستاره را برایم بسراید ...... و من دریافتم که ستاره نیز با یاری دگر هم آوا شده..... کاش میدانستم به ستاره چه گفتی که او نیز مرا در جاده های بی کسی رها کرد و رفت؟ ..... آری من مدتهای مدیدیست در پی رازی که در گوش ستاره سرودی زندگی را رها کردم ..... کاش هیچ گاه چشمانم با رازت آشنا نمیشد و دل به ثانیه های انتظار آمدنت خوش نمیکردم. تقدیر چنین بود که من در پی تو تا اوج تنهایی دل پیش روم و حال ..... جز خاطره نگاهت در اوج ستاره و دستان گرم او یادگاری ندارم. نفسهایم را هدیه حجله ستاره میکنم باشد که در زمانی بعید ستاره نگاهت را با چشمانم بیامیزد و دستانت نفسهای دل شکسته ام را در یابد.....

سه شنبه 23 خرداد ماه سال 1385
درخواست گمگشته و گریه من

یکی از دوستان وبلاگی (گمگشته) برام کامنت گذاشته بود که مرا بی پاسخ نذار......، بی اختیار گریه ام گرفت، یاد آخرین دیدار با بهترین رفیقم افتادم، بهش میگفتم حداقل به من بگو برای چی میخوای از من جدا بشی .....  من که بجز تو کسی رو ندارم..، لااقل اشتباه منو بگو ...... بگو شاید من توضیحی داشته باشم .... ولی ساکت بود ......هرچه التماس کردم .... بیفایده بود .... چیزی نمیگفت ....  او فقط دوری و جدایی منو میخواست، .....  من دیگه چاره ای نداشتم! برخلاف همیشه که من میماندم و او میرفت بلند شدم و خواستم زودتر از او بروم تا شاهد رفتنش نباشم ..... وقتی یکی دوقدم رفتم دیگر پاهایم طاقت نیاورد و او از کنارم گذشت....... من ماندم و نگاهم دوخته شد به رفتن او ....  هنوز هم به رفتن او ..... گریه میکنم....

  

 ....آخر .... آخر همش تقصیر خودم بود .....  تقصیر من بود که سراغ سایه را از خورشید میگرفتم و سراغ او را از وسعت دور دریاها ....... سراغ قدمهایش را از راههایی میگرفتم که هرگز او را به خواب عبور هم ندیده بودند.....  تقصیر من بود که نامش را با عطر ستاره ها بر بالش شب مینوشتم تا آسمان خوابهایم بوی او را داشته باشد....... تقصیر من بود که برای دیدنش نفسهای بیهوده ام را میشمردم. نباید گره خیال و خاطره را از حقیقت روز مرگی باز میکردم که رویای آفتابی بودن با او برای یک عمر سرگردانی من کافی بود.....