خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 27 بهمن ماه سال 1386
روزی من بود و تنهایی

....روزی من بود و تنهایی و داستانی در زندگی بی زندگی. نفس و بودنی که هیچگاه معنایی جز رویای مادر نداشت. رازی فرو خفته در شبهای گریه آلود پدر و آرزوی مادر و باز هم بودن. با هم بودن. بی هم بودن. سکوت بود و نگاهی معصومانه که باید دریچه ای میشد برای رویای زیبای زندگی که نشد و شد قابی خالی برای هر کلام از معنای بی مفهوم زندگی . قد کشیدن. سرکوب شدن. تلف شدن. پلاسیدن. پوچ شدن و بزرگ شدن بی درک رویایی کودکانه و عروسک و آغوشی حتی سرد. من بود و تنهایی.....

...... و تنهایی غبار گرفته بر درگاه همیشه بودن . من بود و نیستانی بی آهنگ و بی آواز و حتی حکایت و شکایت. من بود و اشک این نیاز فرو ریخته در دل و فرو خورده در چشم. آرزو بود و ابری خالی بر بالای سر برای نقشینه کردن آرزوها و رویاها و دستی که آن همه نقش را در چشم بر هم زدنی سراب کند و بماند تشنگی. سکوت بود و سبزینه ی متعفن بودن. زورقی نبود. دریایی نبود. ساحلی نبود . اصلاً آبی نبود. هر چه بود تشنگی و سکوت و سیاهی و سکوت بود و بس. باور کن. باور کن که حتی دیگر رویایی نبود . آرزویی نبود.....

پنجشنبه 19 بهمن ماه سال 1385

ستاره شب سیصد و شصت نهم هم طلوع کرد......و

.. نیامدی......

دوشنبه 16 بهمن ماه سال 1385
کاروان محمل کشیده رفت تا معراج نور، ما درون کلبه تاریک رویا مانده ایم....
سه شنبه 3 بهمن ماه سال 1385

پرسیدم از هلال چرا قامتت خم است ؟

آهی کشید و گفت که ماه محرم است.....

پنجشنبه 12 مرداد ماه سال 1385
نیستی .... ولی ....

بی قرار تو ام و در دل تنگم، گله هاست....... آه ، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست ...... مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب! ...... در دلم هستی و بین من و تو ...... فاصله هاست .... 

جمعه 12 خرداد ماه سال 1385
تو دیگر نمک به زخم تنهائیم نپاش...

..... بگذار با تکرار همین دلنوشته های ساده سر کنم.  بگذار سبد خنده های تو از آوار گریه های من بوی باران بگیرد. آخر برای تو چه فرق میکند؟

 

چقدر در تاریکی و تنهایی نوشتن خوب است. اگر در این دلنوشته ها فریاد هم بزنم، کسی نمیشنود! اگر از تو بخواهم که برگردی و دوباره پیشم بمانی هیچ کس سادگی و خوش خیالی ام را ملامت نمیکند. این دلنوشته ها را دوست دارم که شعله ای از هرم تنهایی همیشگی منند، حتی اگر تو به ساده بودنشان بخندی....