Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1385
قسمت دوم داستان آقا خوبه

 

این متن همانطور که قبلا گفتم واقعی است!  نه قصه،  تنها چیزی که می تونم این سری بگم اینه که این حرفها از زبون یه شهید  بوده که در یک جمعی برای رفقاش این جریان رو تعریف کرده.

ابتدا قسمت اول داستان رو بخونید، بعد از اون قسمت دوم:

 

(قسمت دوم)

.........  اونجا دور همون رودها چقدر درخت بود!  درخت های خیلی با حال! از این درختای زمینی  نبود، چند تا ملکه هم دور آقا خوبه دیدم. همش این ور، اون ور می پریدن، اونا خیلی از این زنای دنیایی قشنگ تر بودن.  نمیدونستم کی اند؟ از کجا اومدن؟ قدری که نگاه کردم متوجه شدم که همه این چیزایی که اینجا می بینم مال آقا خوبست، سرم رو که اوردم پایین یه اشاره به آقا خوبه کردم، گفتم:

تو اینجا! اون اونجا! یعنی که چی؟ اینا چی اند؟ میدونی چی گفت، می گفتش که من متعلق به اونجام! ازش پرسیدم، پس چرا الان این جایی؟

میگفتش:  قدری طول داره. اندازه ی طول این مدتش اندازه یه عملیاته! که برات گفتم. الان هم، زار و زار برای اون میزنم. این گریه هایی که دیدی برای همونا بود. دوست دارم زودتر بشه تا برم اونجا، اونجا یه عالمه دوست دارم. دلم برا هر کدومشون پر، پر میزنه!  آقا خوبه دوباره گفت: اونجا رو نظاره کن. اونجا رو نظاره کردم، یک طبقی پر از میوه!  برا  آقا خوبه بود. دست کرد تو میوه ها، همه نوع میوه بود. از میون اون میوه ها یه سیب درشت برداشت. یه سیب میگم یه سیب میشنوید. عطرش از اونجا به مشامم میرسید!  ما که مست شدیم. به جون خودم، حاضر بودم، جونم رو بدم! یه گاز از این سیب بزنم! ولی مگه میشد! آقا خوبه هم بی معرفت شده بود، نه تعارفی ، نه هیچی .... البته برات بگم یه سیب میگم یه سیب میشنوی! یه سیب سرخ! به نظر من بهترین نقاشای جهان نمی تونن یه همچین سیبی رو نقاشی کنن! یا بهترین ماکت سازای جهانم نمی تونن یک همچین سیبی رو ارائه بدن! شاید اگه تمام باغبانای جهانم که جمع میشدن نمیتونستند یه همچین سیبی رو پرورش بدن! آخه یه چیز دیگه ای بود. خوش رنگ! خوشبو ! همه اینها مال آقا خوبه ، مال بسیج نمونه ، متعلق به اون بود. از اون دور بزرگیش جوری بود که با دو تا دست باید برمیداشتی! سیب رو میگم، چه جلایی داشت! مثل یاقوت ! تازه خودم یاقوت رو ندیدم، ولی میگن درخشش اون خیلی زیاده ، این سیب هم همین جوری بود، هیچی. سیب رو که میخورد مابقی اون رو میذاشت تو طبق. یه خوشه انگور برداشت که خیلی درشت بود. خلاصه سرت درد نیاد. بازم حاضر بودم برا اینکه یه تیکه از انگور بخورم جونم رو بدم. اما مگه میشد. نه! نمیشد. آخه نه کسی اونجا جون ما رو میخواست نه کسی به ما انگور میداد!

آقا خوبه طبق رو کنار زد انگار دلش رو دیگه زده بود. به اندازه کافی از اونا لذت برد. هر چی رو میخواست با اشاره دستش انجام میداد. منم که پیشش واستاده بودم هی بهش میگفتم منم میخوام! ........  منم میخوام! ........ اما مگه ممکن بود؟ همین طور که میرفتیم به یه قصری رسیدیم، چطور براتون تعریف کنم. نمیدونم چی جوری! ببین طویله دیدین. یه کاخ بغلش بذارین مثلا کاخ سعد آباد (البته تا به حال کاخ سعد آباد رو ندیدم اما میگن خیلی باحاله) طویله رو بذار کنار کاخ، حالا طویله رو بردار، کاخ رو بذار جای طویله اون قصر رو هم بذار جای کاخ، (یعنی کاخ های تو این دنیا در کنار اون قصر که دیدم  از یه طویله بدتر بود) خلاصه خیلی قصر با حالی بود. چشام دیگه داشت قیلی ویلی میرفت! دیگه نمیتونستم خوب تماشا کنم! خیلی باصفا بود.  دیدم آقا خوبه رفت توی اون قصر! دیگه چشمم نمیتونست اون تصاویر قشنگ رو تو ذهنم جا بده. همین طور که آقا خوبه میرفت،  منم نگاش میکردم تو اونجا مثل یه باغ،  بزرگ بود همه چی هم بود. همه دور رو برش هم سبزه زار و جاهای باصفا بود. این تصویر یه کم از جلو چشم دور شد. همین جور که کم کم داشت دور می شد.

 

 چشمم به یه دری افتاد که پشت اون در نوشته شده بود :  بهشت آقا خوبه! بهشت بسیج نمونه! در که بسته شد دیگه هیچی پیدا نبود. اون طرف یه چیزی بود، یه صف بود! یه صف طولانی.  همه جور آدم تو این صف بودن!  بعضی هاشون لباس خاکی غرقه به خون! منتها خوشبو بودن! چقدر خوش طراوت! این بوی لباس های خونی اونا آدم رو مست میکرد! این بسیجی ها هم اول صف بودن. هم وسط صف،  هم آخر صف! بعضی دیگه هم بودن که صورتاشون یه حیونی رو نشون میداد! بعضی ها هم بوی خیلی متعفنی ازشون می اومد. اونا کسایی بودن که لباس خاکی نداشتن. اونا سوای اون بسیجی ها بودن. دقت کردم بعد ترسیدم که یه وقت صورت اینا رو به ما ندن. سریعا پشت آقا خوبه قایم شدم. آقا خوبه منو که دید گفت بیا حالا نوبت تو نیست. کسی با تو کاری نداره! خلاصه خودم رو جمع و جور کردم. آقا خوبه میگفت این صف، صف حسابه! نفر اول صف رو که نگاه کردم صورت یه خوک رو داشت. خیلی بد شکل بود. میخواستن حسابش رو برسن. وقتی نامه عملش رو داد ..... با یک پتک زدن تو صورتش!! که تمام بدنش کبود شد.

خیلی ترسیدم دستم تو دست آقا خوبه بود و بهش میگفتم میترسم. اون هم گفت هیچی نیست.  فقط نگاه کن! نگاه که کردم،  بدن اون مجرمه کبود کبود شده بود. یه میزی اون جلو گذاشته بودن که مثل میز مدیرا  توی مدرسه بود که بچه ها میان کارنامه میگرن. دوباره که نگاه کردم می دونی چی شد! چند تا ملکه اومدن ..... خیلی وحشتناک بودن .... از یه طرف تازیانه از طرف دیگه با پتک به مجرمه میزدن! کاش قطع میشد. میزدن و میکشیدن و میبردنش.  مجرمه میدونی چی میگفت ؟ اول انکار میکرد ، بعد میگفت ولم کنید همین جور که میبردنش سمت آتیس مثل یه آدم برفی که آب بشه ، هی که میرفت آب میشد . اول پوست صورتش، بعد لخته لخته گوشت بدنش..........

ادامه دارد . . . .

اگر فرصتی شد بقیه داستان هم  بزودی در وبلاگ گذاشته میشود.