Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 27 بهمن ماه سال 1386
روزی من بود و تنهایی

....روزی من بود و تنهایی و داستانی در زندگی بی زندگی. نفس و بودنی که هیچگاه معنایی جز رویای مادر نداشت. رازی فرو خفته در شبهای گریه آلود پدر و آرزوی مادر و باز هم بودن. با هم بودن. بی هم بودن. سکوت بود و نگاهی معصومانه که باید دریچه ای میشد برای رویای زیبای زندگی که نشد و شد قابی خالی برای هر کلام از معنای بی مفهوم زندگی . قد کشیدن. سرکوب شدن. تلف شدن. پلاسیدن. پوچ شدن و بزرگ شدن بی درک رویایی کودکانه و عروسک و آغوشی حتی سرد. من بود و تنهایی.....

...... و تنهایی غبار گرفته بر درگاه همیشه بودن . من بود و نیستانی بی آهنگ و بی آواز و حتی حکایت و شکایت. من بود و اشک این نیاز فرو ریخته در دل و فرو خورده در چشم. آرزو بود و ابری خالی بر بالای سر برای نقشینه کردن آرزوها و رویاها و دستی که آن همه نقش را در چشم بر هم زدنی سراب کند و بماند تشنگی. سکوت بود و سبزینه ی متعفن بودن. زورقی نبود. دریایی نبود. ساحلی نبود . اصلاً آبی نبود. هر چه بود تشنگی و سکوت و سیاهی و سکوت بود و بس. باور کن. باور کن که حتی دیگر رویایی نبود . آرزویی نبود.....