شنبه 19 اسفند ماه سال 1385
لبخند تو ...
آخر این نشد که من سطر به سطر کتاب فاصله ها را گریه کنم
آن وقت تو این قدر ساده ، این طور بی خیال به من و دلتنگیهایم لبخند بزنی ........

هنوز دیدن تو از پس این پرده شفاف باز به دنیایی می ارزد.
هنوز چهره ات به وقت خنده بی گاه به دنیایی می ارزد ... .....
باور کن .... باور کن ....
یکشنبه 6 اسفند ماه سال 1385
ببین دارم گریه میکنم،....
...... ببین دارم گریه میکنم، برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالی میان ما نشستند. نگران نباش به هیچ جای این آسمان ساده و صبور بر نمیخورد اگر گه گاه پلکهای خسته و خاموش من برای بیقراری نیامدنت ببارد. میدانم تو هم میدانی که چه ساده دل کندیم از این همه عادت و علاقه! به همین سادگی یادمان رفت قرار همیشه در کنار هم؟ چگونه فراموش کردی؟ پس من این همه نامه بی نشانی را برای که نوشتم؟.......... این را از اولش میدانستم، رسم این است که همیشه یکی میماند و چشم به راه دیگری خط به خط کتاب فاصله ها را میشمرد. خودت بهتر میدانی که همیشه وقتی با تو بودم، موقع خداحافظی، تو میرفتی و من میماندم. میماندم و به انتظار تو ........ دیگر چاره ای ندارم جز گریه ........

خاطرات بودنم در کنار تو را با گریه بی نهایت بار......، مرور میکنم.