Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 30 بهمن ماه سال 1385
اشک شیشه در لهجه باران
  دیگر کجایی تا ببینی که من برای خریدن پاره ای از رویاهای زلال تو خوابهای شیرین شبانه ام را فروخته ام. کجایی تا ببینی در مرگ آرزوهایمان چندین بار جامه سیاه بر تن ترانه ها کرده ام و مجلس ترحیم خاطره ها را بر پا کردم و به حسرت عبور تو چقدر آینه شکستم تا حضور تلخ ثانیه ها تکثیر نشوند ...

چشمهایم را دلداری میدادم میگفتم، آخر باران که دلیل نمیخواهد امروز یا فردا چه فرق میکند؟ اگر قرار به باریدن باشد بیا به رسم دلهای شکسته برایم از دریا و باران بگو. به فریادم رس من چنان مست تو ام که لهجه باران را از یاد برده ام! نگاه تو صدای باران را در چشمانم ترانه میسازد، شاید اشکهایم عطش عشق بی نصیبم را به دل تو روانه سازد.....

سه شنبه 24 بهمن ماه سال 1385
کجایی؟ دلم تنگ است...

کجایی؟ برفی است هوای نوشته هایم.

تنهایی ام را  با این سیاهی کلام فریاد میزنم ... 

تنهایم مثل ثانیه های تکرار ناشدنی... مثل میوه های درخت پژمرده باغ متروک...

دیگر کجایی تا ببینی بی تو حتی جوهر خوابهایم هم رنگی ندارد.

در سکوت تنهایی، طوفانیم... طوفانی که هیچ رگباری دست و دلم را به آرامش دعوت نمیکند.

بارانیم مثل هوای چشمان غرور پیچک شکسته به دست باد.....

عاصیم مثل بغض به هنگام فریاد. مثل پنجره های خاموشی به وقت چشم انتظاری باران...... آخر کجایی؟ 

کجایی؟ دلم تنگ است. دل تنگ مثل سنگ صبور به وقت تکه شدن به دست سنگینی نشئه مرگ...

 

با تمام تنهایی و بارانی و طوفانی و عصیان باز هم منتظرم، 

منتظر یک لحظه از نگاه بودن در نبض نگاه تو. کجایی؟

بغض این قلم... باز نمیشود. کجایی؟ دلم تنگ است....؟ 

پنجشنبه 19 بهمن ماه سال 1385

ستاره شب سیصد و شصت نهم هم طلوع کرد......و

.. نیامدی......

دوشنبه 16 بهمن ماه سال 1385
کاروان محمل کشیده رفت تا معراج نور، ما درون کلبه تاریک رویا مانده ایم....
سه شنبه 3 بهمن ماه سال 1385

پرسیدم از هلال چرا قامتت خم است ؟

آهی کشید و گفت که ماه محرم است.....