سه شنبه 23 خرداد ماه سال 1385
درخواست گمگشته و گریه من
یکی از دوستان وبلاگی (گمگشته) برام کامنت گذاشته بود که مرا بی پاسخ نذار......، بی اختیار گریه ام گرفت، یاد آخرین دیدار با بهترین رفیقم افتادم، بهش میگفتم حداقل به من بگو برای چی میخوای از من جدا بشی ..... من که بجز تو کسی رو ندارم..، لااقل اشتباه منو بگو ...... بگو شاید من توضیحی داشته باشم .... ولی ساکت بود ......هرچه التماس کردم .... بیفایده بود .... چیزی نمیگفت .... او فقط دوری و جدایی منو میخواست، ..... من دیگه چاره ای نداشتم! برخلاف همیشه که من میماندم و او میرفت بلند شدم و خواستم زودتر از او بروم تا شاهد رفتنش نباشم ..... وقتی یکی دوقدم رفتم دیگر پاهایم طاقت نیاورد و او از کنارم گذشت....... من ماندم و نگاهم دوخته شد به رفتن او .... هنوز هم به رفتن او ..... گریه میکنم....

....آخر .... آخر همش تقصیر خودم بود ..... تقصیر من بود که سراغ سایه را از خورشید میگرفتم و سراغ او را از وسعت دور دریاها ....... سراغ قدمهایش را از راههایی میگرفتم که هرگز او را به خواب عبور هم ندیده بودند..... تقصیر من بود که نامش را با عطر ستاره ها بر بالش شب مینوشتم تا آسمان خوابهایم بوی او را داشته باشد....... تقصیر من بود که برای دیدنش نفسهای بیهوده ام را میشمردم. نباید گره خیال و خاطره را از حقیقت روز مرگی باز میکردم که رویای آفتابی بودن با او برای یک عمر سرگردانی من کافی بود.....
چهارشنبه 17 خرداد ماه سال 1385
اشک شیشه در لهجه باران ...
دیگر کجایی تا ببینی که من برای خریدن پاره ای از رویاهای زلال تو خوابهای شیرین شبانه ام را فروخته ام. کجایی تا ببینی در مرگ آرزوهایمان چندین بار جامه سیاه بر تن ترانه ها کرده ام و مجلس ترحیم خاطره ها را بر پا کردم و به حسرت عبور تو چقدر آینه شکستم تا حضور تلخ ثانیه ها تکثیر نشوند ...

چشمهایم را دلداری میدادم میگفتم، آخر باران که دلیل نمیخواهد امروز یا فردا چه فرق میکند؟ اگر قرار به باریدن باشد بیا به رسم دلهای شکسته برایم از دریا و باران بگو. به فریادم رس من چنان مست تو ام که لهجه باران را از یاد برده ام! نگاه تو صدای باران را در چشمانم ترانه میسازد، شاید اشکهایم عطش عشق بی نصیبم را به دل تو روانه سازد.....
جمعه 12 خرداد ماه سال 1385
تو دیگر نمک به زخم تنهائیم نپاش...
..... بگذار با تکرار همین دلنوشته های ساده سر کنم. بگذار سبد خنده های تو از آوار گریه های من بوی باران بگیرد. آخر برای تو چه فرق میکند؟






چقدر در تاریکی و تنهایی نوشتن خوب است. اگر در این دلنوشته ها فریاد هم بزنم، کسی نمیشنود! اگر از تو بخواهم که برگردی و دوباره پیشم بمانی هیچ کس سادگی و خوش خیالی ام را ملامت نمیکند. این دلنوشته ها را دوست دارم که شعله ای از هرم تنهایی همیشگی منند، حتی اگر تو به ساده بودنشان بخندی....
پنجشنبه 4 خرداد ماه سال 1385
لبخند تو .... گریه من ...
آخر این نشد که من سطر به سطر کتاب فاصله ها را گریه کنم
آن وقت تو این قدر ساده این طور بی خیال به من و دلتنگیهایم لبخند بزنی ........

هنوز دیدن تو از پس این پرده شفاف باز به دنیایی می ارزد. هنوز چهره ات به وقت خنده بی گاه به دنیایی می ارزد ...
باور کن .... باور کن ....