Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 29 اردیبهشت ماه سال 1385
......  از او خبری نشد!

 ........ آخرین ستاره شب صد و هفتم هم طلوع کرد و تو خاموشی، چقدر در جاده تنهائیم فریاد کشم! چقدر رنگ صورت تو را به نگاهم بخشم! چقدر به آینه خاطراتم سنگ زنم و تو  نشکنی، خاموشیت واژه های بغضم را میشکند، با خاطرات بودنت در کنارم در حسرت نشسته ام و با رویای بودنت رو به خود در خود شکسته ام .... 

......  ببین دارم گریه میکنم، برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالی میان ما نشستند. نگران نباش به هیچ جای این آسمان ساده و صبور بر نمیخورد اگر گه گاه پلکهای خسته و خاموش من برای بیقراری نیامدنت ببارد. میدانم تو هم میدانی که چه ساده دل کندیم  از  این همه عادت و علاقه! به همین سادگی یادمان رفت قرار همیشه در کنار هم؟ چگونه فراموش کردی؟ چرا رفتی؟ چرا بر نگشتی؟ پس من این همه نامه بی نشانی را برای که نوشتم؟..........  حالا رویای دل نشینم!  این را از اولش میدانستم، رسم این است که همیشه یکی میماند و  چشم به راه دیگری خط به خط کتاب فاصله ها را میشمرد. خودت بهتر میدانی که همیشه وقتی با تو بودم، موقع خداحافظی، تو میرفتی و من میماندم. میماندم و به انتظار تو ........   دیگر چاره ای ندارم جز گریه ........  خاطرات بودنم در کنار تو را با گریه بی نهایت بار، مرور میکنم.......  

سه شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1385
قسمت دوم داستان آقا خوبه

 

این متن همانطور که قبلا گفتم واقعی است!  نه قصه،  تنها چیزی که می تونم این سری بگم اینه که این حرفها از زبون یه شهید  بوده که در یک جمعی برای رفقاش این جریان رو تعریف کرده.

ابتدا قسمت اول داستان رو بخونید، بعد از اون قسمت دوم:

 

(قسمت دوم)

.........  اونجا دور همون رودها چقدر درخت بود!  درخت های خیلی با حال! از این درختای زمینی  نبود، چند تا ملکه هم دور آقا خوبه دیدم. همش این ور، اون ور می پریدن، اونا خیلی از این زنای دنیایی قشنگ تر بودن.  نمیدونستم کی اند؟ از کجا اومدن؟ قدری که نگاه کردم متوجه شدم که همه این چیزایی که اینجا می بینم مال آقا خوبست، سرم رو که اوردم پایین یه اشاره به آقا خوبه کردم، گفتم:

تو اینجا! اون اونجا! یعنی که چی؟ اینا چی اند؟ میدونی چی گفت، می گفتش که من متعلق به اونجام! ازش پرسیدم، پس چرا الان این جایی؟

میگفتش:  قدری طول داره. اندازه ی طول این مدتش اندازه یه عملیاته! که برات گفتم. الان هم، زار و زار برای اون میزنم. این گریه هایی که دیدی برای همونا بود. دوست دارم زودتر بشه تا برم اونجا، اونجا یه عالمه دوست دارم. دلم برا هر کدومشون پر، پر میزنه!  آقا خوبه دوباره گفت: اونجا رو نظاره کن. اونجا رو نظاره کردم، یک طبقی پر از میوه!  برا  آقا خوبه بود. دست کرد تو میوه ها، همه نوع میوه بود. از میون اون میوه ها یه سیب درشت برداشت. یه سیب میگم یه سیب میشنوید. عطرش از اونجا به مشامم میرسید!  ما که مست شدیم. به جون خودم، حاضر بودم، جونم رو بدم! یه گاز از این سیب بزنم! ولی مگه میشد! آقا خوبه هم بی معرفت شده بود، نه تعارفی ، نه هیچی .... البته برات بگم یه سیب میگم یه سیب میشنوی! یه سیب سرخ! به نظر من بهترین نقاشای جهان نمی تونن یه همچین سیبی رو نقاشی کنن! یا بهترین ماکت سازای جهانم نمی تونن یک همچین سیبی رو ارائه بدن! شاید اگه تمام باغبانای جهانم که جمع میشدن نمیتونستند یه همچین سیبی رو پرورش بدن! آخه یه چیز دیگه ای بود. خوش رنگ! خوشبو ! همه اینها مال آقا خوبه ، مال بسیج نمونه ، متعلق به اون بود. از اون دور بزرگیش جوری بود که با دو تا دست باید برمیداشتی! سیب رو میگم، چه جلایی داشت! مثل یاقوت ! تازه خودم یاقوت رو ندیدم، ولی میگن درخشش اون خیلی زیاده ، این سیب هم همین جوری بود، هیچی. سیب رو که میخورد مابقی اون رو میذاشت تو طبق. یه خوشه انگور برداشت که خیلی درشت بود. خلاصه سرت درد نیاد. بازم حاضر بودم برا اینکه یه تیکه از انگور بخورم جونم رو بدم. اما مگه میشد. نه! نمیشد. آخه نه کسی اونجا جون ما رو میخواست نه کسی به ما انگور میداد!

آقا خوبه طبق رو کنار زد انگار دلش رو دیگه زده بود. به اندازه کافی از اونا لذت برد. هر چی رو میخواست با اشاره دستش انجام میداد. منم که پیشش واستاده بودم هی بهش میگفتم منم میخوام! ........  منم میخوام! ........ اما مگه ممکن بود؟ همین طور که میرفتیم به یه قصری رسیدیم، چطور براتون تعریف کنم. نمیدونم چی جوری! ببین طویله دیدین. یه کاخ بغلش بذارین مثلا کاخ سعد آباد (البته تا به حال کاخ سعد آباد رو ندیدم اما میگن خیلی باحاله) طویله رو بذار کنار کاخ، حالا طویله رو بردار، کاخ رو بذار جای طویله اون قصر رو هم بذار جای کاخ، (یعنی کاخ های تو این دنیا در کنار اون قصر که دیدم  از یه طویله بدتر بود) خلاصه خیلی قصر با حالی بود. چشام دیگه داشت قیلی ویلی میرفت! دیگه نمیتونستم خوب تماشا کنم! خیلی باصفا بود.  دیدم آقا خوبه رفت توی اون قصر! دیگه چشمم نمیتونست اون تصاویر قشنگ رو تو ذهنم جا بده. همین طور که آقا خوبه میرفت،  منم نگاش میکردم تو اونجا مثل یه باغ،  بزرگ بود همه چی هم بود. همه دور رو برش هم سبزه زار و جاهای باصفا بود. این تصویر یه کم از جلو چشم دور شد. همین جور که کم کم داشت دور می شد.

 

 چشمم به یه دری افتاد که پشت اون در نوشته شده بود :  بهشت آقا خوبه! بهشت بسیج نمونه! در که بسته شد دیگه هیچی پیدا نبود. اون طرف یه چیزی بود، یه صف بود! یه صف طولانی.  همه جور آدم تو این صف بودن!  بعضی هاشون لباس خاکی غرقه به خون! منتها خوشبو بودن! چقدر خوش طراوت! این بوی لباس های خونی اونا آدم رو مست میکرد! این بسیجی ها هم اول صف بودن. هم وسط صف،  هم آخر صف! بعضی دیگه هم بودن که صورتاشون یه حیونی رو نشون میداد! بعضی ها هم بوی خیلی متعفنی ازشون می اومد. اونا کسایی بودن که لباس خاکی نداشتن. اونا سوای اون بسیجی ها بودن. دقت کردم بعد ترسیدم که یه وقت صورت اینا رو به ما ندن. سریعا پشت آقا خوبه قایم شدم. آقا خوبه منو که دید گفت بیا حالا نوبت تو نیست. کسی با تو کاری نداره! خلاصه خودم رو جمع و جور کردم. آقا خوبه میگفت این صف، صف حسابه! نفر اول صف رو که نگاه کردم صورت یه خوک رو داشت. خیلی بد شکل بود. میخواستن حسابش رو برسن. وقتی نامه عملش رو داد ..... با یک پتک زدن تو صورتش!! که تمام بدنش کبود شد.

خیلی ترسیدم دستم تو دست آقا خوبه بود و بهش میگفتم میترسم. اون هم گفت هیچی نیست.  فقط نگاه کن! نگاه که کردم،  بدن اون مجرمه کبود کبود شده بود. یه میزی اون جلو گذاشته بودن که مثل میز مدیرا  توی مدرسه بود که بچه ها میان کارنامه میگرن. دوباره که نگاه کردم می دونی چی شد! چند تا ملکه اومدن ..... خیلی وحشتناک بودن .... از یه طرف تازیانه از طرف دیگه با پتک به مجرمه میزدن! کاش قطع میشد. میزدن و میکشیدن و میبردنش.  مجرمه میدونی چی میگفت ؟ اول انکار میکرد ، بعد میگفت ولم کنید همین جور که میبردنش سمت آتیس مثل یه آدم برفی که آب بشه ، هی که میرفت آب میشد . اول پوست صورتش، بعد لخته لخته گوشت بدنش..........

ادامه دارد . . . .

اگر فرصتی شد بقیه داستان هم  بزودی در وبلاگ گذاشته میشود.   

 

 

پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1385
تذکر

یکی از دوستان وبلاگ (مرتضی شیمیایی) پیامی داده که هرچه زودتر این داستان آقا خوبه رو  بردارم. چون فهمیده جریان چیه و در مورد چه کسی بوده، حق با اونه، راستش شاید تا همین جا هم زیاده روی شده، چون هر زمان که بخواهی چیزی رو به کسی بگی باید معرفت اون رو داشته باشه برای همینه که خیلی ها از جنگ و دفاع مقدس حرفی به میان نمی آورند. یکی از این رزمنده ها که ازش خواسته بودم چند خاطره و جریان رو برام تعریف کنه میگفت که خودم هم دیگه اون جریاناتی که اتفاق افتاد رو باور نمیکنم!  از دوست وبلاگی ام، (مرتضی شیمیایی) به خاطر تذکرش که دغدغه خاطر من هم بود تشکر میکنم. یا علی

 

چهارشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1385
خیلی با خودم کلنجار رفتم که این واقعه رو  در وبلاگ بگذارم یا نه!

متن این داستان واقعی است! و  اتفاق افتاده ،  ابتدا  بدون هیچ توضیحی متن کاملش رو بخوانید بعدا  در آخر  هم در مورد چگونگی این جریان که چه زمانی و کجا و چگونه بوده است رو شرح کاملی میدهم!

 

(قسمت اول)

به یادگار می گذارم یک مطلبی رو به عنوان آقا خوبه که در مورد یک بسیجی نمونه رخ داده،

این داستان یک کسی که روح پاک و مطهری داره ، این بسیجی رو موقعی باهاش اشنا شدم که در حال زار زار زدن بود، در حالی که داشت خودش رو مقرب به خدا میکرد، متوجه به او شدم و یک دفعه به دلم افتاد که با اون بسیجی نمونه رفیق بشم، برم باهاش دوست بشم تا اینکه به وسیله اون؛ برم دوست خدا بشم!

رفتم پیش بسیجیه، همین طور داشت زار ، زار  میزد، گریه میکرد. رفتم پیشش، متوجه من شد، از گریه هاش دست کشید، جلو رفتم.

 گفتم: آهای آقا ، با گریه هات پیش خدا ، چی رو میخوای؟

یه کمی برگشت، منو که دید!

از من پرسید:  اسمت چیه؟

با گفتن حمید، یکدفعه خندید. نمیدونم چی شد! اشک هاش رو پاک کرد.

ازش پرسیدم: اسم تو چیه؟

وقتی هق هق خودش رو جمع کرد ، گفت : حبیب الله

 

گفتم: یعنی چی ؟

گفت: دوست خدا 

گفتم: آی دوست خدا ، دوست ما هم میشی؟

میدونی چی گفت، برگشت و گفتش:  فقط خدا،

گفتم چرا؟

گفت: تا ابد با او ، به پیوند به او ، او مهربون ، او همزبون ، هم الغالبون، انا الیه الراجعون ...

میگفت فقط خدا ، حتی حاضر نبود دوست ما بشه!

بسیجیه میگفت: حمید آقا! چون که میخوای با ما دوست بشی ، فقط یک راه برات باز میکنم ، اینکه بدون، تا مرگ و برزخ، بعدش قیامت، دیگه وقتی نیست! پس، پاشو برخیز!

گفتم: برخیزم! ؛  برای چی؟

گفت: برای عمل ، چون که دیگه وقت نداریم . گفتم، چطور ؟

می گفت: روزها از تعداد انگشت هم کمتره! وقت خیلی تنگه ، همین چند روز مونده، پس : برو حمید .... برو حمید ..... .برو ! 

ما که نمی رفتیم ، خیلی پر رو بودیم! حال اون بنده خدا رو هم گرفته بودیم، دیگه نمی ذاشتیم زارو زار کنه!

 

خلاصه رفتیم پیشش نشستیم.

بهش گفتم : به ما هم یاد بده ! ما یه لات لاتیم! هیچی نداریم ، اگه میشه ما رو هم ببر، پیش خدا !

اولش یک مقدار سکوت ، بعدش چند تا لبخند هقه دار !

بعدش گفت:  ببینم، آسمون رو نگاه کردی؟

گفتم: چی؟ آسمون!  آره، خوب نگاه کردم،  آسمون که چیزی نداره!

گفت: نه،  اون جوری نمیخواد نگاه کنی!

گفتم : پس چی جوری؟

 

گفت: با این حالت نگاه کن: هر چی ستاره است، پیش هم بیار، راه شیری رو دور اون قرار بده ! مهتاب رو هم بذار وسطش ، حالا نگاه کن!

با قدری زحمت، این تصویر رو تو ذهنم جمع کردم،  تو آسمون که نگاه میکردم و این تصویر رو به هزار زحمت جمع می کردم ، میدونی چی دیدم !!

یکدفه یک چیزی دیدم که صورت یک انسان رو داشت!  اما ، یک شکلی هم داشت شکلش میدونی شکل چی بود؟ شکل آدمهایی که به آدم دهن کجی میکنن!  این شکل مثل اینکه صحبت داشت، به صحبت هاش با نگاهام گوش دادم ، می دونین چی میگفت؟

می گفت : برو گم شو!!  برو !! . . .

ازش پرسیدم : چرا ؟!؟

گفت : دوستت نداریم!  تو خیلی بدی ، هرگز ما حاضر نمیشیم ، تو رو تو آغوش بکشیم! این جا وای نستا،‌  از زیر این سقف زود برو ! اینجا وای نستا!

 

خلاصه ، آسمون رو که نگاه کردیم ، حرف هاش رو که شنیدیم ، پیش این بسیجی نمونه ، که اسمش حبیب الله بود ، حسابی شرمنده شدیم. سرمون رو انداختیم پایین، تو اون شب سرد ، اشکهای سرد از چشمامون جاری شد، رو گونه های زرد و همین جور راهپیمایی میکرد. چون هوا هم یخ بود این اشکها روی این گونه های زرد که راه میرفت ، تو راه خشکش میزد.

به این بیسجیه گفتم، (البته یک لقب دادم به اون، چون حقش بود ، لقب اقا خوبه رو دادم ، یعنی اینکه یک آقاییه که خوبه ، خلاصه اش رو بگیم میشه: آقا خوبه)

 

به این بسیجی گفتم: آقا خوبه ، تو که ما رو شرمنده کردی ، گفتی آسمون رو نگاه کن، آسمون این صحبت ها رو با ما کرد، حالا دیگه آسمونم ما رو دوست نداره! حالا چی کار کنیم؟ وقتی که اون فهمید آسمون هم ما رو دوست نداره ، به حال ما هق هق گریه کردن رو شروع کرد، البته از اخلاق خوبش بود که وقتی دیده بود ما گریه میکنیم ، واسه گریه های ما هم گریه می کرد. بعد از مدتی که از گریه کردن گذشت آقا  میدونی چی شد؟ دوباره آقا خوبه برایم صحبت کرد. صحبت هاش خیلی با حال بود، صحبت هاش به دل می نشست. می دونی چی جوری! نمی دونم ، فکر می کنم از پرده های گوش که میگذشت این صحبتهای آقا خوبه ، اول گوش رو نوازش میکرد و بعد آروم، مثل برف های درشت درشت که روی زمین بشینه رو قلب می نشست.

 

خیلی خوشم اومد از صحبت کردنش، شروع به صحبت که میکرد برام لذت بخش بود، میدونی چی می گفت؛ اشاره ی دستش رو تو قسمتی از راه شیری کرد،

گفت:  اونجا رو نگاه کن ، سرم رو بردم بالا ، اونجا رو نگاه کردم، گفتم: خوب! اونجا که چی ؟!    اونجا که چیزی نیست!

گفت : اه ، قدری تحمل کن!  قدری که تحمل کردم ، میدونی چی شد؛ انگار آسمون سوراخ شد ، چه جوری برات بگم ...  مثل اینکه آسمون رو یک قسمتیش رو پاک کرده بودن! تا ما بتونیم توی اون رو  ببینیم!

یا شاید، آسمون با رنگ خودش یه پرده بود، که این پرده رو حالا کنار زدن!  نمیدونم کی کنار زد؟  یا آقا خوبه بود یا یکی دیگه؟  ولی با اشاره دست آقا خوبه یه همچین حالتی تو آسمون پیش اومده بود.

نگاه که کردیم خیلی با حال بود، یه دفعه اون بالا ، اون تو ، یهو  آقا خوبه رو دیدم!

گفتم:  وا ! آقا خوبه ! تو اینجا ؟ اون اونجا ! اون چی چیه ؟ تو چی چی هستی؟ تو که اینجایی؟  اون کیه اونجا؟ گفت: گفتم که بهت، قدری صبر کن! فقط نگاه کن!

 

خلاصه ادامه جریان رو که می خواهم بگم برای من که اون چیزا  رو دیدم یه تذکره، برای بقیه هم یه درس عبرت!

همین جور که نگاه میکردم آسمون رو ، آقا خوبه رو جایی دیدم که سه تا رودخونه؛  بغل هم ،‌همین طور شرشر  میرفت! از این رودها نبود که یه رودخونه های دیگه ای بود : یکی از اونا، توش آب زلال ؛ یکی توش آب قرمز که مثل شراب مانند بود: یکی دیگه اش هم یه آبی داشت که ما تو این دنیا به اون میگیم شیر؛ البته خیلی شفاف تر از شیر بود، از برف هم سفیدتر! باور کن! بعد همین جور که نگاه می کردیم ؛ آخ که تشنه ی اونها شدیم ، از هرکدوم که به ما می دادن ، نه یک قلوپ، نه ده قلوب ، شاید صد قلوپ ، مینداختیم بالا!  اون طرف تر هم که درخت بود یه چیزی دیدم که  .......... 

 ادامه دارد.

 

اگر توفیق شد و کسی مشتاق بود ادامه این جریان رو در آینده نزدیک در وبلاگ میذارم ....

وگر نه از خیرش میگذریم!!!

یاعلی

سه شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1385
روز و شب میگذرد

 

شب هلاکم میکند اندیشه غم های روز

روز فکر محنت شب های تارم می کشد. . . .

 

دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385
قبور شهدای گمنام در مشهد

اردوی دبیرستان ملاصدرا در مشهد و جبل النور (کوه سنگی)

در حال خواندن زیارت عاشورا

من نفر بیست و دوم نشسته از سمت راست!!!

انگار همش مثل یه خواب بود . . .

خیلی زود گذشت!

یکشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1385
رمز و  راز  -  آقا سید

شاعر از محارم راز است؛ گوش در ملکوت دارد و دهان در عالم مُلک و آنچه را که از ملکوت می شنود باز می گوید. حتی آن شاعران که زبان شیطانند، شعر خود را از آسمان دزدیده اند: و حَفِظنها مِن کُلِّ شَیطنٍ رَجیمٍ * اِلاّ مَنِ استَرَقَ السَّمعَ فَاَتبَعَهُ شِهابٌ مُبینٌ.
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
شاعران یا همنشین شاهدان تنگ دهان و باریک میان ملکوتند و رازدار قدیسان، یا همدم شیاطینند در فراموشخانه های عوالم وهم.
شاعران همه « لسان الغیب » هستند و اگر خواجه را بدین لقب اختصاص داده اند نه از آن است که دیگر شعرا لسان الغیب نیستند، بل از آن است که این صفت در او به تمامیت و کمال رسیده است.
این عالم سراسر رمز است، رمزی برای عالم غیب. و آن عالم را از آن موسوم به غیب کرده اند که از چشم سر غایب است، نه از چشم دل. و کلمات بازگوی ظنّ و گمان اسیران زمین گیر عقلند و اگر نه، کلام حقیقت را بر نمی تابد، مگر در کلام آسمانی، آن هم از پس هفتاد هزار بطن؛ یعنی حقیقت هفتاد هزار بار نزول یافته تا در کلمات نشسته و قابل ادراک و توصیف عقل زمین گیر اسیران خاک شده.
شعر نیز – اگر شعر باشد – ذوبطون است و از مصادیق کلام طیّب:... اَصلُها ثابِتُ و فَرعُها فی السّماءِ. شعر آینه راز است و محارم راز می دانند که راز در بیان نمی آید؛ اشارتی و دیگر هیچ، و همین اشارت نیز به زبان رمز است. زبان شعر زبان رمز است، چرا که راز جز در رمز نمی نشیند. اهل حقیقت مقیمان کوی میخانه اند و شعر جرعه ای است از آن شراب روحانی که بر خاک افشانده اند:
تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است
گفتم کنایتی و مکرر نمی کنم
هرگز نمی شود ز سرِ خود خبر مرا
تا در میان میکده سر بر نمی کنم
عالم سراسر رازی است نامشکوف که بر مقیمان حریم حرم نیز جز پرده ای فاش نخواهد شد:
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

آنچه به درک و وصف درآید راز نیست و مگر چیزی هست که در وصف و درک نیاید؟ در این روزگار که روزگار غفلت زدگی است، کسی راز را باور ندارد. آنان به خود و عقل زمین گیر خود ایمان آورده اند و می پرسند: « مگر چیزی هم هست که در درک و وصف نیاید؟ » دانشمندان بر مسند حکما نشسته اند و همگان می انگارند که مرتبت انسان به میزان دانسته های اوست، حال آنکه اهل حکمت می دانند که اینچنین نیست؛ حکمت بر پرسش ها می افزاید، تا آنجا که حکیم عالَم را سراسر رازی نامکشوف ببیند و دریابد که حقیقت، مقصدِ وصول است نه حصول. بال های اشتیاق وصل را باید گشود، که با پای حصول نمی توان بر آسمان بَر شد. ....ادامه دارد

 

شنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1385
فقط یادش بخیر - همین !

بعضی مواقع آنچه در ذهن است بخوای بگی هیچ گاه کلمات و حروف ظرفیت تحمل بار اونا را ندارن! 

فقط میشه گفت : .............  نه ! ........  چیزی نمیشه بگی!   

شنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1385
نماز در تپه نورالشهداء - بام تهران

 

 بعد از زیارت قبور شهدا با دوستان - نماز صبح با صفایی بود. . .

نظرتون راجع به نوجوان سمت راست در صف دوم چیست؟

جمعه 8 اردیبهشت ماه سال 1385
نصیحت

 
جمعه 8 اردیبهشت ماه سال 1385
راز بقاء از حاجی کربلایی

 

عده اى که کارشناس آب و مسائل کشاورزى بودند یک روز رفتم پهلویشان و گفتم: «اگر آبى داخل قمقمه دوازده سال زیر خال بماند چه مى شود؟» خیلى عادى گفتند: «خب معلومه، خواه ناخواه تبدیل به لجن مى شود که آن هم به دلیل شرایط زیر خاک و زمان زیاد است...» بعد به هر کدام جرعه اى از آبى که داخل لیوان ریختم دادم و گفتم بخورید. آب را سرکشیدند و پرسیدم: «حالا به نظر شما این آبى که خوردید چه جورى بود؟» همه متفق القول گفتند: «هیچى. آبى تازه و زلال، بدونه هرگونه ماندگى...» خنده مرا که دیدند. جا خوردند. پرسیدند: «علیت چیه؟» قمقمه را نشانشان دادم و گفتم: «این آبى که شما خوردید متعلق به این قمقمه بود که دوازده سال تمام زیر خاک کنار یک ............ » مات و مبهوت به یکیدگر نگاه مى کردند. اول فکر کردند شوخى مى کنم. باورشان نمى شد آب، آنقدر زلال و خوش طعم باشد. کسی باورش نمیشد؟!  

 کسی باورش نمیشد؟!   نه هیچ کس !

 

جمعه 8 اردیبهشت ماه سال 1385
از آقا سید

یادم هست که حضرت امام میگفتند، وضعیت مردم عادی در صحرای محشر خیلی راحت تر از علماست، چون علما به محض اینکه علم پیدا کردند، همین علم حجابشان میشود. یعنی اسباب عجبشان میشود و نسبت به آن علم، خودبین میشوند ولی مردم از آنجا که برای خودشان هیچ شانی از علم قائل نیستند، مشکلی ندارند.  این است که عجب و خودبینی بزرگترین حجاب بین انسان و خدا میشود. کمال بشر در فناست، فنا یعنی از آدم هیچ اثری نمیماند یعنی خودش از میان کاملا برداشته میشود. کسی که عجب دارد، بیشترین بعد را نسبت به حقیقت دارد به خاطر اینکه کمال قرب به خدا فناست یعنی از میان برداشتن آن خودی که در میان بنده خداست و اغلب در همین منزل میمانند؛ سخت ترین منزل هم هست و از آن نمیتوانند بگذرند و گرفتار میشوند، گرفتار عجب میشوند و بدترین منزلها همین است. خیلی از آقایان که نمیرسند به دلیل عجب است. من هیچ دلیل دیگری نمیبینم از لحاظ اصولی هم وقتی به نتیجه نمیرسند به دلیل عجب است. یکی از دوستان میگفت سال 64 یا 65 بحثی راجع به ادغام با جهاد وزارت کشاورزی در گرفته بود. ما آن موقع در جهاد بودیم. یک آقای روحانی از نمایندگان مجلس بسیار بر ضد جهاد حرف میزد و میگفت: باید با وزارت کشاورزی ادغام شود. برای من سوال بود که این آدم با توجه به این که روحانی است واز این نظر به او اعتقاد دارند، از چه جهت به این حکم میرسد و بر آن این همه تاکید میکند؟ یعنی چه طور به این اعتقاد رسیده و بعد چطور به این اعتقادش اصرار میورزد؟ ایشان خیلی دشمنی داشت. بعد یکی از دوستان ما که با ایشان یک سفر به خارج از کشور رفته بودند تعریف میکرد که این آقا آنجا چه میکرد من برایم خیلی روشن بود که علت اینکه کسی از این (آقایان) به اعتقادات اشتباه میرسد، این است که صفای روحی ندارد. 

فرض کنید که نشستید علم اصولی خواندید و رسیدید. وقتی صفای قلب نباشد، در خدمت شیطان قرار میگیرد. عقل آن چیزی است که میتواند هم در خدمت شیطان واقع شود و هم در خدمت حضرت رحمان. مباحثی که در مورد عقل شیطانی و عقل رحمانی مطرح میشود، در اصول کافی زیاد است، یک موردش همان است که از حضرت صادق (ع) میپرسند، اگر عقل آن چیزی است که حضرت علی(ع) داشت، پس عقل معاویه چه بود؟ این (عقل معاویه)، شیطنت است ولی خوب توی این دنیا به آن هم عقل میگویند که ما به عقل رحمانی و شیطانی تفسیرش میکنیم. ولی واقعا از کجا میشود فهمید که چه کسی صاحب عقل شیطانی و چه کسی صاحب عقل رحمانی است؟ چطور است که یکی عقلش در خدمت شیطنتش واقع میشود و یکی در خدمت دینش؟ چطور است که یکی به اعتقاد اشتباه میرسد و بعد بر آن اصرار میکند؟ خیلی روشن است، یعنی در واقع رابطه اصول و وصول را نمیشود ندید. این رابطه یعنی کسی که به حقیقت واصل میشود اعتقادات درستی هم دارد، هرکس هم که به حقیقت واصل نشد یعنی از نظر قلبی و روحی به حقیقت نرسید، اعتقادات اشتباهی داشته است. این میشود که وقتی یک نفر مثل حضرت امام میآید، کافی است برای این که یک دنیا را متحول کند، ایشان وقتی میخواست قیام کند، حتی یک قیچی در جیبش نداشت. حتی یک قلم تراش یا چاقو در جیبش نبود. چطور این انسان در دنیایی که سیستم‌های جاسوسی و ضد جاسوسی پیشرفته ای دارد که هیچ چیز از دید آنها مخفی نمیماند (در این نمایشگاههای خارج از کشور ـ اگر رفته باشید ـ حتی باماهواره پلاک خانه‌ها را هم نمایش میدهند و تمام حرکات ما را با هواپیماهای آواکس میدیدند و دقیق محاسبه میکردند و به همین دلیل هم خیلی از عملیات‌های ما لو میرفت) امام قیام کرد، فقط با یک عبا و عمامه بدون حتی یک قلم تراش و یا یک چاقوی کوچک؟ علتش آن است که شخص باید به آنجایی برسد که حضرت امام رسید. وقتی به آنجا برسد که حضرت امام رسید. وقتی به آنجا رسید خودش همه دنیا را متحول میکند به هیچ وسیله ای هم احتیاج ندارد. آن وقت همه قواعد و سنن واسباب در خدمت آن فرد در میآید. 

نمیخواهیم اسباب را نفی کنیم ولی مسئله نسبت اسباب با انسان کامل است. این اسبابی که در دنیا هست اعم از اشیا، شامل سنن (الهی) است، همه اینها در مقابل انسان کل خاضع است. انسان کامل در این اسباب تسخیر و تصرف میکند، در باطن عالم نه در ظاهرش، ظاهرش بعدا اتفاق میافتد یعنی اول امام در باطن عالم تصرف کرد و بعد ما آثارش را در ظاهر عالم هم دیدیم. تا زمانی که آن تغییر در باطن عالم نیفتد در عالم ظاهر شاه نمیرود و انقلاب نمیشود. در واقع اینها آثار ظاهری آن تحول باطنی است که در وجود حضرت امام شکل گرفته ارتباط این دو مهم است که باید بفهمیم هیچ چیز دیگر این قدر فهمیدنی نیست. بعد تازه اگر این را بفهمید، این علم به اسماست یعنی به ذات نیست. اگر به ذات علم پیدا کند، تبعات و نتیجه آن علم بلافاصله میرسد. اگر علم ما به ذات بود همین الان که فهمیدیم با تزکیه روح میشود در عالم تسخیر کرد، به آن میرسیدیم یعنی همین الان به صفای قلب و تزکیه روحانی و کمال انسانی میرسیدیم، چرا نمیرسیم؟ 

هرچه هست این میان حجاب عجب است و (انسان) متناسب با این که این حجاب چقدر غلیظ و کدر و کثیف است، به اعتقادات اشتباه میرسد.  این است که شما (اگر) الان دائم اصول و فلسفه بخوانید (و این حجاب از بین نرفته باشد)، فلسفه در خدمت آن کسی که میخواهد عالم را با شیطنت تسخیر کند، در میآید. مگر الان در خدمت غرب در نیامده است؟ خیلی راحت با مباحثی که در فلسفه مطرح میکنند، عالم را تسخیر میکنند. اصلا عالم ما یک عالم فلسفی است و غرب، عالم را با فلسفه تسخیر کرده است. اگر قرار بود فلسفه آدم را به جایی برساند، پس چطور (غرب) عالم را با فلسفه تسخیر کرده است؟ 

فلسفه آدم را به جایی نمیرساند، چنان که عرفان هم نمیرساند، عرفان نظری هم نمیرساند، اصل عرفان، عرفان عملی است نه عرفان نظری. حالا «مصباح الهدایه» حضرت امام را که به نظر من بهترین کتابی است که در عالم نوشته شده است ـ بگذاریم وسط و آن را بخوانیم چه فایده ای دارد؟  فایده اش این است که فقط نشانه‌هایی پیدا میکنید که به کجا باید رسید یا آدم رابطه بین اصول و وصول و رابطه درس و بحث و آنجایی که میخواهد برسد را میفهمد، رسیدن به آن، چیز دیگری میخواهد.  مسئله من اینجاست. ببینید من حرف‌هایی که اینجا‌ها نوشته‌ام، مبتنی بر یافته‌هایی مجرد از سینما و رمان و تکنولوژی و تمدن جدید واین طور چیزهاست. این یافته‌ها مسلط بر اینهاست. یعنی اگر میبینید این عناوین اینجا نوشته شده، علتش این است که روزگار ما روزگار این گرفتاریهاست. یعنی ما الان به این چیزها و به تمام محصولات و لوازم تمدن غرب مبتلاییم و بزرگترین مبارزه ما هم عبور از اینها و یا غلبه بر اینهاست. علت اینکه این مباحث و عناوین را مطرح میکردم، این است که من یافته‌هایم را از طریق دیگری گیر آورده‌ام، از طریق سینما که به دست نیاورده‌ام فرض کنید این را شما بخوانید و بروید سینما را یاد بگیرید. منتها اینها از جای دیگری گرفته شده (و بعد آمده تحت عناوینی) مثل سینما و رمان و... از خود اینها نمیشود به جایی رسید، اگر آدم از خود اینها بخواهد به جایی برسد، مستغرق در اینها میشود.

          

پنجشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1385
زود گذشت... مثل یه خاطره

....... مدرسه ملاصدرا ، مجید قدرتی پور ، علیرضا لک ، تقویم مدرسه ، اردوی مشهد ،‌ تاجی و شادمان ، شعرهای علی نوروزی ، عراقی ، حسینیه ، زیارت عاشورا در قبور شهدا ، حاج اقا موسوی، شونه ، مهر طلائیه، علیرضا رضایی ، نعمتی ، سیاح ، امام رضا ، راه آهن، کتاب شهید همت، چهل حدیث، غروب جمعه ها و حاج آقا حق شناس، بستی های سید باقر ،جمع لر میشه الوار! ، همینه که هست!، حاج مهدی سماواتی، اولین جلسه هیات محبان ابی عبداله، آبتنی اخلمد، فرشاد زارعی، مداحی حامد خسرو آبادی تو کوپه قطار ، بهشت زهرا ، نمایشگاه قران ، سی دی نورالجنان، اردوی دماوند، کتاب طوبی محبت، نماز آقای جوادی آملی دماوند، رنگ کردن صورتها، اولین نماز جمعه ، زیر پل عابر پیاده ، تاخیر، چهار راه سیروس و نماز آقای جاودان، اعتکاف مسجد جامع تهران، کتاب طوبای محبت و صحیفه سجادیه، پرتغال تو اعتکاف ، تخم مرغ آب پز آخر ، سی دی اسمانی ها ، سی دی رزق حلال ، مشهد حاج منصور ، چفیه گم شد، ایستگاه مترو ، دیدار با آقا ، کوچه حاج نایب ، قاب عکس بین الحرمین، ناهار جوجه کباب ، در های نجف،‌ حرم عبدالعظیم و آخر نشد قبر ستان ابن بابویه و شیخ رجبعلی خیاط، حاج آقا محتبی تهرانی، زیارت عاشورای صنف لباسفروشا،  ماه رمضان و نمایشگاه قران ، مغز گردو ...،  نوار آقا خوبه، نماز عید فطر ، عینک ، تشییع شهدا، مجله بشارت ، میدان تیر ، اولین شب محرم و سررسید ۸۵ و شکیبافر و خداحافظی و لباس خاکی ......