meta http-equiv="refresh" content="1; url= Address"> "http://www.google.com" . فریاد خاموش ، روایت دلتنگی

مجموعه جامع تمرینات یوگا مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 6 خرداد ماه سال 1388
ترنم !

یادم می آید آن روز را که روزگارم ابری و بارانی بود،  

دستی آشنا آمد سایه سار امن آرزوهایم شد. 

دستهایم را گرفت و مرا با خود برد. 

ابرهای خیالی خلوتم را مچاله کرد و مرا با خود برد تا بی نهایت تر ترانه ها.....  

نمیدانم شاید آن دست آشنا تو بودی که آمدی.............  

 

 

 

 

 

آفتاب روزگارم شدی خورشید لحظه هایم که نه ابری بودی و نه طوفانی. 

 تو حرمت همان بارانی که مرا در حضور خورشید به میهمانی رنگین کمان برد.....

شنبه 2 خرداد ماه سال 1388
آخر این نشد که من سطر به سطر کتاب فاصله ها را گریه کنم

آن وقت تو این قدر ساده ، این طور بی خیال به من و دلتنگیهایم لبخند بزنی ........ 

 

یکشنبه 30 فروردین ماه سال 1388
به فریادم رس!

 

میدانی باده عشقت را جرعه جرعه سر کشیدم و از دست رفتم من نفسهای این آشنا را دیریست که در انتظارم من هرم نگاه تو را در چشمان آرزوهایم بی تابم برای با تو بودن هر لحظه نفسهای بیهوده را میشمارم. 

مرا دریاب. بی تو شکسته ام و تو مرا نمیبینی در انتظار یک نگاهم که خواهش دل را به بستر خوابی جاودانه برساند بی تو از دست رفته ام به فریادم رس. 

یکشنبه 23 فروردین ماه سال 1388

بی حرف!

چهارشنبه 4 دی ماه سال 1387
غم

 

 آن همه رویای محال که برایم ساختی پر بود از سرمای خیال. با تو بودن محالی بود و بس. از همان روز که تو رفتی گیجگاه لحظه ها هر طپشش حسرت است و باز هرم نفسهای بی همدم.  

چرا ؟ چرا دردهایم را ندیدی ؟ مگر روزی که به جای دیوار های سپید کاشانه ات تنها جای انگشتانی یخ بسته و خالی از عشق را بر کنگره سیاه لحظه هایت دیدم باز هم نگفتم درود؟

 

 

مگر وقتی به جای آن همه دریای مرهمی که از چشمان رویاییت برایم ساختی تنها ساحل غمش را به من هدیه دادی نگفتم درود ؟  امروز چرا و به چه جرم محکوم به فراقت هستم؟ آیا آوای تک یاخته های قلب پر دردم را از نگاهم نمیخوانی؟

بی تو از دست میروم ولی میروم میروم تا تو چتر آرزوهایت را بر حریمی دگر بگشایی شاید شاید که اینبار وفادارت جفایت نبیند میروم تا تو با تمامی لحظات چو بی من بودنی را دریابی. هیچ زنگاری جز با غم عشق پینه نمیبندد. این بود راز بدرود من همیشگی. من چه با تو چه بی تو سرگشته کوچه های رویای نگاهی هستم که روزی دستان عشق خیالیت  برایم از آن قفسی ساخت تا من باشم و ببینم با عشق هم میشود پوسید و مرد .

کاش بعد از آن همه رویا و فریب آسمان برای تو از باران بلا نسازد . کاش بعد از آن همه زخم عمیق خدا برایت غم نخواهد . کاش بعد از آن دلریختگی های مدام قلبت ترکی بر ندارد . و کاش لحظه مرگم را نبینی تا ندانی ندیدن آینه چشمان تو که برایم ترجمان عشق و زندگی و نفس و بودن بود مرا نفس به نفس کشت نبینی تا مباد مباد گلبرگ گونه هایت دمی حتی سرخی شرم گیرد. آمین

 

 

 

 

 

 

   
  
چهارشنبه 13 آذر ماه سال 1387
فقط به ما خندیدی...

 

آخر  با دستهایی پر از خداحافظی های نیمه کاره.... چه بگویم؟

عشق ارتفاع حقیری دارد و منو تو  هر چه رفتیم و رفتیم به هم نرسیدیم .. 

و فقط ما  به تو گریه کردیم.  

؟

شنبه 2 آذر ماه سال 1387

نبودنت را دیده ام و... 

چشمهایم هنوز باور نمیکنند... 

 

دوشنبه 29 مهر ماه سال 1387
امروز

برگ زرد و سرخ درخت سوم هم امروز صبح نبود..... 

 میترسم از باد...

فریاد آخرین برگ هم اهالی کوچه را بیدار نکرد...

جمعه 5 مهر ماه سال 1387
فریاد

 

به یاد آرزوهایم که رفت بر باد سکوتی میکنم سنگینتر از فریاد.... 

  

جمعه 15 شهریور ماه سال 1387
باران

دیگر کجایی تا ببینی که من برای خریدن پاره ای از رویاهای زلال تو خوابهای شیرین شبانه ام را فروخته ام. کجایی تا ببینی در مرگ آرزوهایمان چندین بار جامه سیاه بر تن ترانه ها کرده ام و مجلس ترحیم خاطره ها را بر پا کردم و به حسرت عبور تو چقدر آینه شکستم تا حضور تلخ ثانیه ها تکثیر نشوند ...

  

چشمهایم را دلداری میدادم میگفتم، آخر باران که دلیل نمیخواهد امروز یا فردا چه فرق میکند؟ اگر قرار به باریدن باشد بیا به رسم دلهای شکسته برایم از دریا و باران بگو. به فریادم رس من چنان مست تو ام که لهجه باران را از یاد برده ام! نگاه تو صدای باران را در چشمانم ترانه میسازد، شاید اشکهایم عطش عشق بی نصیبم را به دل تو روانه سازد.....

پنجشنبه 7 شهریور ماه سال 1387
نمیدانم...

سکوت بود و نگاهی معصومانه که باید دریچه ای میشد برای رویای زیبای زندگی که نشد و شد قابی خالی برای هر کلام از معنای بی مفهوم زندگی . قد کشیدن. سرکوب شدن. تلف شدن. پلاسیدن. پوچ شدن و بزرگ شدن بی درک رویایی کودکانه و آغوشی حتی سرد. من بود و تنهایی....

من بود و تنهایی غبار گرفته بر درگاه همیشه بودن . من بود و نیستانی بی آهنگ و بی آواز و حتی حکایت و شکایت. من بود و اشک این نیاز فرو ریخته در دل و فرو خورده در چشم. آرزو بود و ابری خالی بر بالای سر برای نقشینه کردن آرزوها و رویاها و دستی که آن همه نقش را در چشم بر هم زدنی سراب کند و بماند تشنگی. سکوت بود و سبزینه ی متعفن بودن. زورقی نبود. دریایی نبود. ساحلی نبود . اصلاً آبی نبود. هر چه بود تشنگی و سکوت و سیاهی و سکوت بود و بس. باور کن. باور کن که حتی دیگر رویایی نبود . آرزویی نبود.

یکشنبه 13 مرداد ماه سال 1387
لبریز شو

آهای آفتاب کجایی؟ هان !به چه می اندیشی در نگاه های سرد این ماه تاب به چه مقرضی بغض کدام حادثه را در دل زمین می خرامی ودر انتهای کدام سکوت فریاد بر می آوری؟
این جا زمین است و خلوت دو پاک باخته
من تو

تکرار شو
به بهانه آفتاب بودن تکرار شو لبریزشو به بهانه رسیدن لبریز شو!!!!!

سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387
ترنم
ترنم مهربان ممنون... ترنم کلماتت رویا ایست...
چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387
یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب ...... در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست ......
شنبه 27 بهمن ماه سال 1386
روزی من بود و تنهایی

....روزی من بود و تنهایی و داستانی در زندگی بی زندگی. نفس و بودنی که هیچگاه معنایی جز رویای مادر نداشت. رازی فرو خفته در شبهای گریه آلود پدر و آرزوی مادر و باز هم بودن. با هم بودن. بی هم بودن. سکوت بود و نگاهی معصومانه که باید دریچه ای میشد برای رویای زیبای زندگی که نشد و شد قابی خالی برای هر کلام از معنای بی مفهوم زندگی . قد کشیدن. سرکوب شدن. تلف شدن. پلاسیدن. پوچ شدن و بزرگ شدن بی درک رویایی کودکانه و عروسک و آغوشی حتی سرد. من بود و تنهایی.....

...... و تنهایی غبار گرفته بر درگاه همیشه بودن . من بود و نیستانی بی آهنگ و بی آواز و حتی حکایت و شکایت. من بود و اشک این نیاز فرو ریخته در دل و فرو خورده در چشم. آرزو بود و ابری خالی بر بالای سر برای نقشینه کردن آرزوها و رویاها و دستی که آن همه نقش را در چشم بر هم زدنی سراب کند و بماند تشنگی. سکوت بود و سبزینه ی متعفن بودن. زورقی نبود. دریایی نبود. ساحلی نبود . اصلاً آبی نبود. هر چه بود تشنگی و سکوت و سیاهی و سکوت بود و بس. باور کن. باور کن که حتی دیگر رویایی نبود . آرزویی نبود.....

دوشنبه 12 آذر ماه سال 1386
به یاد آرزوهایی که رفت بر باد،  سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد.....
   1      2      3      4      >>