فریاد خاموش ، روایت دلتنگی
  
 فریاد خاموش، نجوایی از فراق و روایتی از دلتنگی .......... اگر در این دلنوشته ها فریاد هم بزنم کسی صدایم را نمیشنود!
 
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو
فهرست مطالب
 
چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387

 
یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب ...... در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست ......

 
شنبه 27 بهمن ماه سال 1386
روزی من بود و تنهایی

....روزی من بود و تنهایی و داستانی در زندگی بی زندگی. نفس و بودنی که هیچگاه معنایی جز رویای مادر نداشت. رازی فرو خفته در شبهای گریه آلود پدر و آرزوی مادر و باز هم بودن. با هم بودن. بی هم بودن. سکوت بود و نگاهی معصومانه که باید دریچه ای میشد برای رویای زیبای زندگی که نشد و شد قابی خالی برای هر کلام از معنای بی مفهوم زندگی . قد کشیدن. سرکوب شدن. تلف شدن. پلاسیدن. پوچ شدن و بزرگ شدن بی درک رویایی کودکانه و عروسک و آغوشی حتی سرد. من بود و تنهایی.....

...... و تنهایی غبار گرفته بر درگاه همیشه بودن . من بود و نیستانی بی آهنگ و بی آواز و حتی حکایت و شکایت. من بود و اشک این نیاز فرو ریخته در دل و فرو خورده در چشم. آرزو بود و ابری خالی بر بالای سر برای نقشینه کردن آرزوها و رویاها و دستی که آن همه نقش را در چشم بر هم زدنی سراب کند و بماند تشنگی. سکوت بود و سبزینه ی متعفن بودن. زورقی نبود. دریایی نبود. ساحلی نبود . اصلاً آبی نبود. هر چه بود تشنگی و سکوت و سیاهی و سکوت بود و بس. باور کن. باور کن که حتی دیگر رویایی نبود . آرزویی نبود.....


 
دوشنبه 12 آذر ماه سال 1386
به یاد آرزوهایی که رفت بر باد،  سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد.....

 
یکشنبه 27 آبان ماه سال 1386
هرگز هرگز نگو دینی بر من نداری......

 مپرس سبب سکوتم چیست که از تمامی لحظاتم آنچه از ازل تا همیشه باقیست گره های عقده شده ی فریاد است . دستانم خالیست حال که مرگ دل را با تمامی یاخته هایم لمس میکنم از آرامشم نقابی از زندگی می سازم و بر صورت لحظاتم حک می کنم . اما تو به من نگو دینی بر من نداری که مهر پلیدی بر پیشانیت تابش می گیرد.....

من زمزمه ی قصه ای هستم که نم نم شوریده ابر در آن غربت تنهایی را به درگاه بودنم هدیه داده است . عابر یک کوچه به نام زندگی و تاراج شده ی دستان غم برای فریادی که بزرگترین رسالتش سکوت بود و خاموشی . چرا ماندم ؟ من که خشکسالی باران را با تمامیت نفسهایم لمس کرده ام . به چه بهانه زیستن را بو میکشم !؟ شاید من همان کولی خواب گردم که سرگردانی هایش را بودن می خواند و شاید یک پنجره رو به شهری که از خورشید تنها نامی میدانست در قهقرای نفسهایش و یا شاید شاهپرکی که بی آنکه بداند عمر بودنش دو روزه است برای یک عمر جاودان رسمی از زندگی می کشد و دل به تصویر خیالیش می بندد .

 کجای این خروش قهر آلود نامی از رویا یافتم ؟ آنچه از تمامیت این نفس باقیست آرامشیست بی حس بودن یا عشق ورزیدن . به دنبال چه مبگشتم ؟! هر آنچه از نامم باقیست تنها عشق مادریست که میدانم هیچگاه در نمی یابد نفسهایم کجا به شورش بودن می رسد .

 دیگر آستانه ی شبهایم پنجره ای رو به افق نمی یابد . خسته ام از بودنی که سی سال را در سی لحظه درد آلود در نوردید و حال که به درگاه هستن رسیده است بودن را نمیداند.شاید لبخندهای بی گاهم تمسخریست بر زندگی تا بداند حال که به آرامش رسیده ام دیگر عشق بر بالهای شکسته ام طعنه نمی زند.

 به من بنگر غرق شده ام در کابوسی که حال با من چنان یکی شده که معنای آرامش یافته است . چمدان هجرتم برای کوچی بی صدا از تالابهای پر فغان درون یخ بسته ام آماده است . اگر شکایت سرزمین بی هوایم برای لحظه ای از آرامش و عشق چنین ودیعه ای برایم باقی گذارد گله ای ندارم آرامشت را در نهایت یاس بر بال آرزوهایم میدوزم تا مباد فراموش کنم زندگی بر من چنان گذشت که بر دریای بی موج بر درخت بی بر بر پروانه خشک شده در کلکسیونی که هیچ از زیبایی نمی داند . چنان گذشت که بر باد بی وزش.

 احسنت بر تو ای روزگار که چنان تشنه می سازی که ساقی را بسان خدا می پرستیم . آنچنان همهمه ای از یاس بر دل شقایق می نشانی که شکفتن بر مزاری غبار گرفته را نهایت نفس می خواند . آنچنان خروشی از غم بر دل شب می نشانی که با کورسوی ستاره ای نام زیبای زندگی می یابد .

 اشتباه بود آنچه بر کنگره ی کاخ ویرانه نفسهایم حک کرده ام . یک آیه ی کوتاه از تمامی لحظاتی که جز حسرت نصیبی نبرده است در کوچه ی خاکی کفشهای خسته بودنم . تنها یک جمله نوشتم " زندگی زیباست " اشتباه بود . اگر قرار بر این است که بی عشق در آرامش و سکوت باشم و یا بی آرامش در تلاطم هجوم درد پس ای زندگی فریاد کن که هیچ بر دلم ننشاندی جز حسرتی که حتی آن را در لابلای گلبرگهای پژمرده اقاقی می خوانم . فریاد کن که هجوم سیل آسای دردی که از آرامشی تهی بر دلم نشاندی چنان خاموشم کرده است که گریزی جز پیوستن به شب و سکوت ندارم . فریاد کن که بر من تنها مهری از نامت زدی بی آنکه حتی یک لحظه جریان داشته باشم در کوچه باغ های عاشقانه ات .

 نامت را از من بردار که من معنای بودن نمی دانم . بگو که جز غم و درد و سنگینی آرامش و حسرت سرودی بر چنگ بودنم ننواختی آنگاه شاید این فریاد را نشانه ای از وجدانی بخوانم که همیشه از آن اتاقی خالی و پوچ و غبار گرفته در تو دیدم . عشق را بر من حرام کردی دوزخت را به چشمم بهشت نکن که کتیبه هر دو بر من ناخوانده در بودنم سرودی بی انتهاست.

 برای یک سنجاقک بی پر و بال سایه سار و شاخسار طرب ناک و وادی تفت زده و خشکسال یک هامون بی انتها بر دفتر نفسهایش تمییز داده نمی شود. میشنوی ؟ برای آرامش سنگین و صامتت هیچ لبخندی ندارم که آرامش بی عشق در هیچ فصلی از آواز لحظه ها نوایی ندارد.

 هرگز هرگز نگو دینی بر من نداری......

 


 
شنبه 31 شهریور ماه سال 1386

سلام

بزودی دوباره می یام و یه خونه تکونی میکنم.

دعا کنید.


 
دوشنبه 7 خرداد ماه سال 1386
من تو را تنها میگذارم .... تو گریه کن....!

بگذار صادقانه بگویم خسته ام...

بگذار صادقانه بگویم دگر شکسته ام........بیزار از خود و از شب و از سیاهی....  دیگر مجالی برای نفس کشیدن نیست ......دیگر نویدی برای گریستن نیست. اینجا تمام غمها دست دوستی بر من میزنند ..... اینجا دلم در انتظار کیست....؟  من میمانم میدانم میسوزم من میمانم میدانم میپوسم. دل خوش میکنم که غمها نابود میشوند ... بیهوده نشسته ام.................!   در این اتاق هیچ راه عبور نیست....... توی ثانیه های غصه و درد یک دل و تنها میمونم ..... دل خوشم با این سیاهی و با این شب ای دل هر جور میخواهی گریه کن. من تو را تنها گذارم تو گریه کن....!

 


 
دوشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1386
هرگز نگو هرگز ....

امروز بعد از ظهر خیلی یادت کردم....... نمیدونم چرا ...

با اینکه میدونستم که دیگه روزی برنمیگردی ولی ...... هر جا رو میدیدم فکر میکردم تویی! تو خیابون ...... تو هر ماشین ... امشب خیلی دلم گرفته .... فکر میکنم دیگه وقتی برام نمونده ... شاید روز آخری برا ی دلتنگی ها باشه :

هرگز نگو هرگز ........ از خیابان گیج لحظه ها تنها همین خط ممتد باقیست . چرا برای من همیشه لبریز، هر کوچه ای بن بست بود؟ کجاست دقایق حادثه آوار ..... چرا تنها سنگینیش به جاست......پاهای بودنم شرم دارند از نفس. پس کی مرگ به ضیافت نفسهای خسته ام می آید؟ تنها همین آرزو باقیست. خدایا ...... با کدام زبان فریاد زنم: فرشته مرگ کجاست؟


 
یکشنبه 5 فروردین ماه سال 1386
رمل ها و گل های فکه

رمل های سوزان و داغ فکه از فریاد غربت گلها ساکتند. از فکه که برگشتم ....خودم رو جاگذاشتم.... 

..... بگذار با تکرار همین دلنوشته های ساده سر کنم.  بگذار سبد خنده های تو از آوار گریه های من بوی باران بگیرد. آخر برای تو چه فرق میکند؟ گرمی نوشته هایم از داغی رمل های فکه و عطر گل ها  آخر کسی چه میفهمد........


 
شنبه 19 اسفند ماه سال 1385
لبخند تو ...
 آخر این نشد که من سطر به سطر کتاب فاصله ها را گریه کنم

آن وقت تو این قدر ساده ، این طور بی خیال به من و دلتنگیهایم لبخند بزنی ........

 

 

هنوز دیدن تو از پس این پرده شفاف باز به دنیایی می ارزد. 

هنوز چهره ات به وقت خنده بی گاه به دنیایی می ارزد ... .....

باور کن .... باور کن ....


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 33777


افراد آنلاین :

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
سایت محبان مهدی عج